چون رخت سياهى از جهان بست * اى كودك عهد روشنايى
وين نحسى روزگار بشكست * كرد اختر سعد خودنمايى
دانش به سرير حكم بنشست * در داد نداى پادشايى
دانم كه كنند عهد ما پست * اخلاف به جرم تيرهرايى
تو پرده مباش و پردهدر هم * بشنو ز درون پرده تا من
اين راز به پرده با تو گويم * كامروز به پاى فكر روشن
اين راه چنان كه هست پويم * نه دامن كس كنم ملوّن
نه جامهء خوب و دشت شويم * تا مرگ چو خيزدم ز مكمن
وز باده تهى شود سبويم * زين قصّه تو را رسد خبر هم
چون سبزهدمى كه ما دميديم * در گلشن و باغ زندگانى
از سردى باد دى نديديم * در لاله طراوت جوانى
تا نالهء بلبلان شنيديم * افسرد رياض شادمانى
آوخ كه از اين چمن بريديم * امّيد و هواى كامرانى
وين خار شكست در جگر هم * اى چشمهء آفتاب مگذار
ما را به خدا در اين سياهى * از طلعت صبح پرده بردار
وز حالت ما ببر تباهى * اى باد بهار شو پديدار
وين باغ بكن چنان كه خواهى * باشد كه در اين چمن دگربار
گل پاى نهد به تخت شاهى * ابر آيد و آورد گهر هم
چكامه
تا كى ز ملك پرسى و اصلاح آن ز من * صد بار از اين طريق فزون گفتهام سخن
تا داهيهاى به دست نگيرد ز مام كار * باور مكن كه ملك رها گردد از محن
تدبير رزم صعب ز رأى قوى طلب * زيراكه ناتوان نبود هيچ صفشكن
اين بار هم نبيند تعمير اين سراى * معمارش ار نباشد دانا و ممتحن
روزى كه رخت بست ستبداد از اين ديار * و افتاد كارمان همه در دست خويشتن