طرح نو
بسكه خون در غمت از ديده فروريختهايم * خاك گيتى همه با خون دل آميختهايم
شبى از فتنهء چشمان تو حرفى گفتيم * اى بسا فتنه كه زان حرف برانگيختهايم
عاقلان رشك به ديوانگى ما بردند * تا كه در سلسلهء زلف تو آويختهايم
گر زنى تيغ و و گر لطف نمايى شاديم * زان كه پيوند دل از غير تو بگسيختهايم
ما نه تسبيح شناسيم و نه زنّارپرست * كه هم از دير و هم از صومعه بگريختهايم
اثرى نيست به وادى جنون از مجنون * خاك آن دشت خطرناك همه بيختهايم
از بد حادثه برديم به ميخانه پناه * تا « كمالى » چه شود ، طرح نوى ريختهايم
ملك خراب
چند ببايد نشست و بود نگهبان * ديد به ويرانى و خرابى ايران
وه كه تحمّل ز حد گذشت و صبورى * بيشتر از اين نگاه كردن نتوان
كشور سيروس گشته ملعبهاى چند * فاسد و جاهل به فرد و مغرض و نادان
ريخت به خاك آبروى خانهء كسرى * رفت به ياد افتخار بنگه ساسان
يك ده آباد در كنار خزر نيست * گر تو ببينى درست تا لب عمّان
رفت به تاراج مرز و بوم كشاورز * زو اثرى نيست غير كلبهء ويران
باللّه اگر دل نهى به كاخ زراندود * گر تو ببينى سياه خانهء دهقان
ملك خراب اين چنين ز ما و شگفتا * دست نداريم باز ما ز سر آن
از پى امّيد يكدو روز وزارت * چشم بپوشيم از خدا و ز وجدان
تا كه ببينى همه دلير به تهمت * تا نگرى جمله چيرهدست به بهتان
بهره چه برديم ما و ملك چه ديدهست * غير نفاق و خلاف هان بنما هان
ملّتى اكنون به تيرهبختى ما نيست * گر تو ببينى در آشكار و به پنهان
پيشتر از آنكه اين اساس به خوارى * هستى ما بركند ز بيخ و ز بنيان
بايد از اين دستهها يكى بگشايد * دست و دگر دسته را بكوبد دندان
گيرد ازآنپس به دست دولت و راند * در همهء ملك بىمعارض قومان
عهده كند كارهاى ملك و نگردد * از شتم و قدح عمرو و زيد پريشان