تويى چون ذرّه حق باشد چو خورشيد * ولى در ذرّه نورش را توان ديد
هرآن گل را كه رنگ و بوى باشد * ز لطف و جلوهء آن روى باشد
ز جام عشق حق بلبل بود مست * به مهر گل از آن گرديده پابست
چو سازم كرده كوك آن نغمهپرداز * همىخوانم به شور عشق آواز
اگر خود را شناسد آدميزاد * خدا را مىكند در هر نفس ياد
بجز حق و حقيقت مىنگويد * طريقى جز طريق حق نجويد
چو سعدى كم نصيحت گوى « سرور » * كجا ذرّه شود با خود برابر
فردوسى « 1 »
سروشى سحرگاهم آمد به گوش * كه جان و خرد زنده شد زان سروش
سروشى چو باد صبا در بهار * چو در گوش عشّاق آواز يار
چو زلفم بزد حلقه در گوش و گفت * حديثى كز آنم گل از گل شكفت
كه هنگام ميلاد فردوسى است * كه پشت فلك بر درش قوسى است
خداوند گفتار و مرد سخن * كز او تازه شد روزگار كهن
حكيم سخنگوى با آفرين * سخنگو چه باشد سخنآفرين
جهان را خرد دان و او را هنر * سخن را صدف دان و او را گهر
سر سرفرازان دانشپژوه * كز او سرفراز است ايران گروه
همهء نامه خسروان بار خواند * به شهنامه بس نامشان باز راند
همان پادشاهان با فرّ و راى * كه زد خاك رهشان بر افلاك پاى
چنينم به دست آمد اين داستان * به تاريخ از گفتهء باستان
كه از عهد خرديش بودى شتاب * پى كسب دانش چو تشنه به آب
بجز دانش او را نبد آرزوى * چو دانش فزايد به مرد آبروى
پدر چون چنين ديدش از روزگار * برآورد و بردش به آموزگار
قصور بهشتى به حورا سپرد * عطارد به ايوان جوزا سپرد
شكر را به لبهاى خندان سپرد * سخن را به دست سخندان سپرد
هامش
( 1 ) - اين شعر را در سال 1313 به مناسبت جشن هزاره فردوسى سروده است .