بود « سرور » به گيلان سرور گيلان به ايران سر * چو باشد فخر ايرانى يكى بانوى گيلانى
ببين در شعر « مهكامه » چسان كردهست هنگامه * در اين هنگامه و غوغا كه عالم هست توفانى « 1 »
نوبهار زندگى
بود خوش در جوانى زندگانى * نخواهم زندگانى بىجوانى
بهار عمر انسان در جوانيست * جوانى نوبهار زندگانيست
جوانى اى گل گلزار هستى * جوانى اى مل سرشار مستى
مبادا روى گلگونت شود زرد * دل گرم پر از خونت شود سرد
چه خوش باشد صفا در نوبهارى * كنار جوى و طرف كوهسارى
صداى آبشار از قلّهء كوه * بشويد از رخ ما گرد اندوه
چو مهرافشان كند گيسوى زرّين * خريدارى ندارد ماه سيمين
چو خور مىآورد زر را به بازار * نباشد سيم مه را كس خريدار
چنان دوزد دو چشم مشترى را * كه ديگر كس نبيند مشترى را
طريق حق
سحرگه غنچه چون در باغ بشكفت * شنيدستم گلى با بلبلى گفت :
كه اى دستانسراى نغمهپرداز * ابر من آشكارا ساز اين راز
چرا بااينهمه دستانسرايى * ز حق هرگز دهان مى ناگشايى
چرا هرگز نمىگويى كه حق چيست * معطّر ساحت گل راز گل كيست ؟
چرا گل را چنين نغز آفريدند * لباس لطف را بر آن بريدند ؟
كه گل را ساخت اينسان نازك اندام * تو را عاشق مرا معشوقه شد نام
بگفتا بلبلش از هوشيارى * كه لطف گل بود از لطف بارى
به چهر خوبرويان حق نهفتهست * به بيدارى ز چشم خلق خفتهست
هامش
( 1 ) - چكامهء فوق را در ستايش يزدان و آفرينش جهان و نكوهش اوضاع زمان خود سروده است .