چه شد آن لشكر اسكندر و آن شوكت دارا * چه شد آن حشمت بلقيس و آن فرّ سليمانى
ز كان فضل اى زن گوهر دانش به دست آور * كه باشد گوهرش رخشندهتر از گوهر كانى
به بازار جهان شو مشترى كالاى صنعت را * كه ياقوت هنر به باشد از لعل بدخشانى
بريز اى زادهء ايران تو خون اندر ره ميهن * اگر اندر عروقت هست جارى خون ايرانى
جوانا چون ز نسل داريوش و اردشيرى تو * چو شير شرزه كن از كشور دارا نگهبانى
برادر با برادر از چه كين مىورزد اينگونه * چرا شد يوسف ايران به چاه ظلم زندانى ؟
زمانه سخت و مردم سخت و از آن سختتر اكنون * ندارد بينوا مأوا و پوشاك زمستانى
ز پول احتكار اى محتكر بندى تو بار حج * كه نه آيين اسلام است و نه رسم مسلمانى
مكن تو احتكار و كاربند اين پند دانا را * « چرا عاقل كند كارى كه باز آرد پشيمانى »
در اين موقع بهموقع باشد احسان مستمندان را * ز پير ناتوان بگرفته تا طفل دبستانى
دريغم نيست از دينار و درهم بينوايان را * كه بذل جود باشد از بهين اخلاق انسانى
به ياد شام سختى باش اندر صبح آسايش * به فكر روز تنگى باشد در وقت فراوانى
بگفتم كار بنديد اى زنان بخرد ايران * كه باشد گفتههاى من تماما نغز و برهانى
نه پابند معانى و بيانم زان كه با طبعم * ببندم در معانى و بيان من دست جرجانى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3480
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٤٨٠