نيست جز نقش دلاراى تو بر لوح ضمير * كافرم جز با تو گر نرد تمنّا مىزنم
رشك ارژنگيست لوح دل كه بر اين كارگاه * هردم از ياد تو صد نقش دلارا مىزنم
گر دو صد لشكر برانگيزد غم دنيا چه غم * با غم عشقش خوشم بر قلب هيجا مىزنم
شادى دوران وصلش ياد كاينك در فراق * صد گره از غم به جان ناشكيبا مىزنم
يكنفس غافل ز يادش نيستم هردم به شوق * نقش او بر كارگاه جان شيدا مىزنم
« مؤتمن » در آن دل سنگين ندارد ناله راه * تيغ عريانى عبث بر سنگ خارا مىزنم
بخت بد
ديريست رفيقان ، خبر از يار ندارم * وز هيچ رهى راه به دلدار ندارم
از صحبت جانپرور جانان چه نصيبى * اى همنفسان ! بهره ز ديدار ندارم
گيرم كه شود دولت ديدار ميسّر * بيگانهصفت رخصت گفتار ندارم
ور نيز بود رخصت گفتار چه حاصل * دانيد كه من زهرهء اين كار ندارم
آوخ كه در اين سينهء مجروح بلاكش * درديست كه من قدرت اظهار ندارم
جانانه نگاهى نه سلامى نه پيامى * الحق كه من اين چشم ز اغيار ندارم
از عشق تو اى ماه دلافروز نصيبى * جز اشك روان و دلافگار ندارم
چون است كه من با همه اخلاص و ارادت * در محفل انست نفسى بار ندارم
گنجيست گران همدمى يار وفادار * صد حيف كه من يار وفادار ندارم
گر خاطرت از بنده ملول است بفرما * تا زين سپست بيهده آزار ندارم
لطف تو اگر شامل حال است چه بهتر * ور نيست به جان تو كه اصرار ندارم
مىسوزم و مىسازم و از چون تو نگارى * در دل گلهاى اندك و بسيار ندارم
از بخت بد خويش بود گر گلهاى هست * ور نه گلهاى بنده ز سركار ندارم