وداع جوانى
از شاخ عمر ، مرغ جوانى پريد و رفت * نگرفت انس با من و دورى گزيد و رفت
آن همدم قديم كه نامش شباب بود * برخاست از كنارم و دامن كشيد و رفت
روزم سياه گشت كه آن آفتاب عمر * شد همچو ابر از نظرم ناپديد و رفت
آن طاير خجسته هراسان و بىقرار * بر بام من نشست و دمى آرميد و رفت
يا رب مگر چه ديد خطا آن بهار عمر * كز پيش من چو آهوى وحشى رميد و رفت
گفتم مگر به نالهء من رحمت آورد * نشنيد نالههاى مرا يا شنيد و رفت
از باغ عمر آن گل نورستهء مرا * گلچين روزگار به صد جور چيد و رفت
آن مرغ خوشترانهء بستانسراى عشق * ناگه خموش گشت و زبان دركشيد و رفت
جز درد و رنج نيست در اين رهگذار عمر * خرّم كسى كه زود به منزل رسيد و رفت
يادش به خير باد « مؤيّد » كه در جهان * خيرى ز روزگار جوانى نديد و رفت
عشق خوبروى
دل خود را به عشق نازنينى خوبرو بستم * ز خوبان برگزيدم دلبرى و دل بر او بستم
من اندر بند هستى نيستم كز دولت عشقش * گسستم دل ز ملك و جاه و بر آن تار مو بستم
حصارى ساختم از همّت و الا به گرد دل * به روى ديو حرص و آز راه از چارسو بستم
ندارد در دل من راه بدخواهى و خودبينى * كه بر بيگانگان اين خانه را من در ، فروبستم
من آن مرغم كه در كنج قفس آخر به صد حسرت * كشيدم سر به زير پرزبان ، از گفتگو بستم
خدا را ياد كن اى گل تو اين مرغ غزلخوان را * كه چشم از اين گلستان با هزاران آرزو بستم
ندارد ره كسى جز دوست در خلوتسراى دل * كه در بر روى او بگشودم و بر غير او بستم