بدرود
در اين چمن به تفرّج دمى چميدم و رفتم * تحمّل گل و خوارى خار ديدم و رفتم
از اين شكفته گلستان به نامرادى و حسرت * دو ديده بستم و سر بركشيدم و رفتم
به دست همّت مردانه قيد و بند علايق * ز پاى خواهش دل يك به يك بريدم و رفتم
اگرچه سير نمىشد دلم ز سير گلستان * چو گل ز باد صبا نكتهاى شنيدم و رفتم
مرا نبود در اين بوستان مجال تفرّج * دمى نشستم و خوش ساغرى كشيدم و رفتم
بسان لاله دلم داغدار ماند ز حسرت * كز اين شكفته گلستان گلى نچيدم و رفتم
حجاب وهم و گمان بود سدّ راه حقيقت * حجاب وهم و گمان را ز هم دريدم و رفتم
صبا ز ساحت قدسش رساند چونكه پيامى * چو گل شكفتم و سويش به سر دويدم و رفتم
نبود جاى من اين تنگناى وحشت و ظلمت * هزار شكر كه از اين قفس پريدم و رفتم
جدال زندگى
گاه گريان همچو شمعم گاه نالان همچو نالم * تيره شد روى سعادت چون نگريم چون ننالم
ناتوان صيدى فروافتاده در دام زمانه * دور مانده ز آشيانه طايرى بىپروبالم
زى نشيب نيستى پويان شده از اوج هستى * همچو خورشيد جهانافروز در وقت زوالم
نوگل شاداب بستان سعادت بودهام امّا * از ستم پژمرده اينك چون گياه خشكسالم
چون درختان كهنسال آتشى در سينه دارم * گرچه در اين نغز گلشن گلبنى تازهنهالم
مهلتى اى چرخ كز اين وادى غم رخت بربندم * همّتى اى مرگ كز اين زندگانى در ملالم
خلق با هم در جدالند از براى زندگانى * اى عجب من روز و شب با زندگانى در جدالم