نپندارم از كعبهء مرودشت * يكى گام بايد فراتر نهاد
بر اين خطّهء پاك مينوسرشت * پرستشگهى نغز داور نهاد
من و بوسه بر خاك اين بارگاه * ندانم تو را چيست اندر نهاد
به دل اندرم مهر ايران خداى * ز بنياد با شير مادر نهاد
سخن آخر
گيرم اى دل كه گرفتم ز غمش راه سفر * چه توان برد ز ياد آنچه مرا رفت به سر
تا مگر وارهم از سرزنش دشمن و دوست * شدم آواره چو مجنون به در و كوه و كمر
چنگ در دامن غربت زدم از جور رقيب * بو كه از ياد رود محنت ايّام حضر
دل ز ما برد به صد عشوه يكى طرفهنگار * وانگه از پيش نظر رفت و نپرسيد خبر
بذر مهرى كه فشاندم به صد اميد ، دريغ * حاصلى جز غم و اندوه نياورد به بر
وان نهالى كه ز خوبان دلش دادم آب * آه و افسوس كه پژمرد و نياورد ثمر
آه كان گلبن نازى كه منش پروردم * شد گلش جلوهگر از گوشهء دستار دگر
بر من از غايت حسرت شب و روزى نگذشت * كه نه با اشك روان بودم و با سوز جگر
زهد و پرهيز و صلاحم همه از ياد برفت * رند و مىخواره شدم از غم آن سيمينبر
جرعهاى مى كه به ياد رخ جانانه كشم * مىزند خون به دلم جوش چو مى در ساغر
اين نه مى بود كه آتش به دلم زد شب دوش * كه غمش بر دل مسكين من افكند شرر
شعله بر خرمن جان مىزدم از ساغر مى * آب بر آتش دل مىزدم از ديدهء تر
چه نيازم به مى و ساقى و ساغر كه مدام * لالهسان سرخوشم از ميكدهء خون جگر
شكوه از يار ندارم كه مرا بخت بد است * رهنمون در همه احوال ز دوران صغر
بر رخش رنگ وفا بود دريغا كه فتاد * از بد حادثه در دام يكى شعبدهگر
مات شطرنجى تقديرم و پندارد خصم * اوست بازيگر اين عرصهء پرخوف و خطر
گر شناساى گهر نيست در اين دير خراب * نه عجب گر خزفى مىشكند قدر گهر
خوشدلم با همه احوال كه آن كهنه حريف * خود بسى خون دل افشاند به هر شام و سحر
از پى نادر صيدى شد و غافل ز غرور * كاين غزاليست كه در بند كشم ضيغم نر
آن به اى دل كه مقيم سر كويش باشى * چند بيهوده كشى از غم دل بار مقر
سخن آخرم اين است در اين طرفه غزل * اى خوشا عشق و غم و سوز دل و ديدهء تر