بهار خونين
آمد بهار خرّم و دل سوگوار ماند * نوروز هم رسيد و غم برقرار ماند
گفتم بهار آيد و دل بشكفد چو باغ * دل همچنان فسرده در اين نوبهار ماند
هان اى دم نسيم سحرگاه ، همّتى * كاين غنچه ناشكفته بر اين شاخسار ماند « 1 »
آوخ ز داغ ناوك حرمان كه بر دلم * بگذشت عيد و حسرت ديدار يار ماند
گويى ز روزگار چرا شكوه مىكنم * بس داغها كه بر دلم از روزگار ماند
دوش از كنارم آن مه نامهربان گذشت * موج سرشك تا سحرم در كنار ماند
بگذشت با عتاب و نپرسيد حال دل * وان در قفاش ديدهء گوهر نثار ماند
هان اى دليل ره مددى كن به همّتم * پايم به گل فروشد و دستم ز كار ماند
اين ميزبان كه بود كه بر خوان همّتش * مجلس تمام گشت و مى خوشگوار ماند
اين آشنا كه بود كه بيگانهسان گذشت * وز دوستان ز گفت و شنو بر كنار ماند
رفتى به قهر و ديدهء من بر قفاى تو * در هاىهاى گريهء بىاختيار ماند
مشكل كه نوشداروى لطفش دوا كند * آن داغ را كه بر دل اميدوار ماند
هر زنگ غم كه بود بهار از دلم زدود * جز درد و داغ او كه به دل يادگار ماند
رهاورد فارس
زهى كاخ جمشيد كيوان طراز * كه گردونش با چرخ همبر نهاد
فرى تختگاه فلك يادگار * كه بنگاه بر چرخ اخضر نهاد
عجب نيست گر خاكسارى چو من * سر عجز بر خاك اين در نهاد
بر اين آستان سر ز روى نياز * بسى همچو خاقان و قيصر نهاد
ز خاقان و قيصر شگفتى مدار * كه گردون بر اين آستان سر نهاد
چو تاجيست ايران كه كيهان خداش * ابر تارك هفت كشور نهاد
نگر تا كه آن مرد خاورشناس * چه خوش گوهرى زيب دفتر نهاد
كه با كعبه ايرانى پاكزاد * مر اين بارگه را برابر نهاد
تو اى پاك ايرانى از بهر حج * فدايت ره و رسم ديگر نهاد
هامش
( 1 ) - اين مصراع از صائب است .