بيا تا در كنار صبح زخمى از عقاب شب * خراش قامت ديدار را تيمارگر باشيم
بيا از آفتاب بىريا ، رهتوشه برگيريم * براى رهروان ، آخر سفيران سحر باشيم
بيا در انحناى قامت دار بلند عشق * گلوى بستهء « منصور » را آوازگر باشيم
موج بهار
تا به آهنگ سپيده نغمهپردازم هنوز * در هجوم باد و باران فكر پروازم هنوز
مىسپارم راه مهر و مهربانى را به شوق * با نسيم بىرياييها هماوازم هنوز
از كتاب زندگى كى ديده برگيرم دمى ؟ * دفتر زيباى رويش را سرآغازم هنوز
تا شكوفه گل به روى شاخه از موج بهار * با شميم آشناى غنچه همرازم هنوز
بىحضور بال اگر بنشستهام در آشيان * نغمهء پرواز وهم ، آهنگ پر سازم هنوز
اين دل آيينهسان من ، نمىگيرد ملال * تا كه با آيينهء روى تو دمسازم هنوز
عبور از خط سبز عاطفه
مىشكوفد قلب گلها از صداى عاطفه * مىتراود چشمهها در زير پاى عاطفه
دست شوخ بىترحّم در نگاه زخمها * مرهم نرمى شود بر زخمهاى عاطفه
هر نفس در هر نفس گلهاى باغ دوستى * تازه مىگردد دوباره در هواى عاطفه
در كوير كينهها هم ، آشتى رويد اگر ، * از عبور كاروان پيچد دراى عاطفه
در زمستان جدايى ، دستهاى دوستى * گرمتر احساس گردد در نواى عاطفه
رود تشنه مىكند سيراب صحرا را ، اگر ، * قطرهاى نوشد ز ابر بىرياى عاطفه
در محضر آفتاب
آن لحظه كه از ستاره آكنده شديم * در شب ، به خيال خويش تابنده شديم
وقتى كه شراع صبح افراشته شد * در محضر آفتاب شرمنده شديم
نعرهء حق
با نعرهء حق ادب به خنجر بدهيم * ققنوس زبان عشق را ، پر بدهيم
صد قفل اگر به حنجره بسته شود * « منصور » بجوييم و به او سر بدهيم