در بهاى وصل جانان دين و دل را داد « منشى » * بيشتر بايد اگر جان و تن و سر مىفروشد
حديث عشق
جانا بيا كه جان تو و جان من يكيست * گر پيرهن دوتاست ولى جان و تن يكيست
امروز در قلمرو خوبى تويى اگر * سلطان حسن و صاحت وجه حسن يكيست
چون من ز دست رفته زليخا هزارهاست * الا كه چون تو يوسف گلپيرهن يكيست
از در يكى درآمد و كارم ز دست برد * دردم دگر مپرس كه اينجا سخن يكيست
ازبسكه خون دل خورم از ديده آن منم * امروز اگر كه ساقى دست و دهن يكيست
زلفش خطا نگويم اگر آنكه سر كنم * هر چين آن به نافهء مشك ختن يكيست
« منشى » زمان دوتاست ولى در مذاق من * شيرين حديث عشق تو با كوهكن يكيست