به من جانا ترحّم كن كه بس محتاج و مسكينم * زكات حسن را دادى تو در حدّ نصاب امشب
كتاب عارضش دارد همه ابيات خوشبختى * بزن « منشى » براى خويش فالى ، زين كتاب امشب
آينه
تا جلوهء جمال تو ديدم در آينه * دادم هزار بوسه فزونتر بر آينه
تا ديد عكس روى تو در خويش جلوهگر * بر روى آفتاب كشد خنجر آينه
خورشيد و مه به ديدهء حسرت نظر كند * گردى اگر تو ناظر و گر منظر آينه
آشفته همچو زلف شوى بر عذار خويش * روزى اگر در آينه بينى هرآينه
تا نقش دلكش تو در آيينه ديدهام * يكباره برده است دلم از بر آينه
زان پيش تا ، به دو بنمايى جمال خويش * نقشى چنين نداشته در خاطر آينه
از بهر آنكه نقش جمال تو ديده است * دارم عزيز از همه افزونتر آينه
بهاى بوسه
گر بگويم بوسه را با جان برابر مىفروشد * اين سخن باور مكن كز جان گرانتر مىفروشد
چون فروشد بوسه را بالاتر از جان زود بستان * دير بستانى گر اينجا جاى ديگر مىفروشد
گر پىاش غوغاست بر پا از هجوم عشقبازان * از مگس ناچار باشد آنكه شكّر مىفروشد
ديدهام از درد هجران اشك مىبارد چو باران * وه كه با من باز جانان هيزم تر مىفروشد
كشور فقر و قناعت جاودان بادا كه آنجا * هر گدايى بىنيازى با توانگر مىفروشد
كى به عالم آبروى خويشتن را مرد عاقل * گر به آب خضر باشد با سكندر مىفروشد