سست شد از تو مرا فكرت شاهينى * پست شد از تو مرا همّت عنقايى
نرم شد از تو مرا سطوت پولادى * سرد شد از تو مرا آتش سينايى
تو مرا از ره بيداد ، جدا كردى * زان سر زلف سمن بوى چليپايى
زان بر و دوش يگانه بدلارامى * وان قد و قامت يكتا بفريبايى
* * دانم اى دوست خطا كردهام امّا تو * چه شود گر به ره بخشش بگرايى
چه شود گر ز ره مهر و وفا بر من * گنه اين بار هم اى دوست ببخشايى
بانگ دلجوى تو جان مىدمدم در تن * همچو بر كودك خواب آمده لالايى
مژدهء وصل تو باشد به دل من بر * مژدهء صلح به خونين تن هيجايى
رفتى و غمگن از آنم كه نمىدانى * همه امّيد من آن است كه بازآيى
بفرستم به اميدى كه به رحم آيى * سويت اين جامه كه يكتاست به شيوايى
خامه جز خامهء « زروان » به رخ معنى * نكشد نقش بدين نغزى و زيبايى
قهر
ما دل به قهر از تو نه تنها بريدهايم * پيوند مهر از همه دنيا بريدهايم
بر ما دگر عبث مفشان آستين ناز * كز دامن تو دست تمنّا بريدهايم
غم نيست گر ببست در باغ باغبان * بر روى ما كه دل ز تماشا بريدهايم
ما را به كبر و ناز طبيبان نياز نيست * كز در خود اميد مداوا بريدهايم
راه جنون و عشق كه پايان او فناست * ما بىدليل و پير ، به تنها بريدهايم
تشريف آرزوى محبّت كه كيمياست * عمرى عبث به قامت عنقا بريدهايم
چشم وفا نديدهء خود تا گشودهايم * يا بستهايم دل به كسى يا بريدهايم
از عمر خويش لذّت عزلت چشيدهايم * از خلق سست عهد جهان تا بريدهايم
امروز عمر مىرود از دست و غافليم * كز وى گسستهايم و ز فردا بريدهايم
در بحر عشق كشتى طوفان رسيدهايم * « زروان » بحر ديدهء صحرا بريدهايم