چكامه
از هوسبارگى اين دل هرجايى * وز هواپرورى اين سر سودايى
در همه شهر بر محرم و بيگانه * شدهام شهره به بدنامى و رسوايى
واى : كز وسوسهء نفس هوسپرور * وز بلا دوستى خاطر شيدايى
بين كه بدخواه شتابد به تماشايم * شده كار من شوريده تماشايى
دوست مىراندم از در كه نه اى درخور * آشنايم نپذيرد كه نمىشايى
اين ستيزد كه ميا ، مهر نمىورزى * وان براند كه برو ، عهد نمىپايى
دوست را گويم : از بهر خدا لطفى * گويدم : بس مكن اى هرزهء هرجايى
آشنا را بزنم دست به دامان تا * مگرم بازرهد از غم تنهايى
آستينم بفشاند بكشد دامن * كه برو چند عبث ژاژ همىخايى
سر نهم بر سر زانوى پريشانى * گريم از بخت بدين نحسى و دروايى
* * خصم لبخند زند كز چه همىگريى * به سيهاخترى خود كه همىبايى
اينت پادافره بدكارى و خودكامى * وينت پاداش خودخواهى و خودرايى
* * سايم آنگاه به هم دست پشيمانى * يعنى اى خصم همين است كه فرمايى
شرمسارم من از اين عمر گرانمايه * كه عبث مىگذرانم گه برنايى
وز تو اى چشم كه يكلحظه نيارامى * وز تو اى جسم كه يكلحظه نياسايى
شرمسار توام اى جسم نياسوده * خويشتن بسكه به سوهان بلا سايى
ترسم آخر كشدت كار به نابودى * از غم هستى زينسان كه بفرسايى
شرمگين توام اى ديدهء ناخفته * مردمك بسكه به خونابه بيالايى
بس به سوك دل غمديدهء من گريى * بسكه خون دل غمديده بپالايى
از غبار غم بسكه مرا شويى * گونهء زرد و به خون جگر آرايى
ترسمت سخت از اينسان كه نيارامى * آخر از دست دهى قدرت بينايى
* * تا كيم بر سر ، باران بلا بارى * شرمى اى گنبد گردندهء مينايى
بسكه در ساغر من خون جگر ريزى * گشت لبريز مرا جام شكيبايى