دشمن جان
سالها رفت و ز يادم نرود دوست هنوز * تا چه كردم كه مرا دشمن جان اوست هنوز
زير بار غمت ار پشت من خسته شكست * به خم زلف تو دل از تو وفاجوست هنوز
به هواى سر گيسوى بلندت بگذشت * عمر كوتاه و به آزار منت خوست هنوز
گردش چشم به مستى ز من اى دوست متاب * كه مرا قبلهء جان آن خم ابروست هنوز
بلبل طبع من اى نوگل خندان اميد * به هواى گل روى تو سخنگوست هنوز
سر آزادىام از دام غم عشق تو نيست * كه دلم بستهء آن حلقهء گيسوست هنوز
با نگاهى دل و دين برد ز « مشفق » زان رو * ديدهام فتنهء آن نرگس جادوست هنوز
شكست
تنها نه دل به تاب و خم موى او شكست * بس عقدهها كه از غم او در گلو شكست
بستم دل شكسته به تارى ز موى دوست * غافل كه دل ز حسرت آن تار مو شكست
عمرم در آرزوى وصالش به باد رفت * خوردم هزار بار در اين آرزو شكست
از گردش دو چشم تو مستيم و سرخوشيم * با آنكه سنگ حادثه ما را سبو شكست
مىخواستم كه ناله چو مينا برآورم * از تاب گريه نالهء من در گلو شكست
يا رب به سنگ حادثه بشكن در آستين * دستى كه پاى همّت و مردى فروشكست
« مشفق » ز بخت شكوه ندارم اگرچه دل * در پيچوتاب طرّهء آن ماهرو شكست
نقش تو
خيز تا بر سر كويش پروبالى بزنيم * فرصتى نيست ، اگر هست مجالى بزنيم
در طلب همنفس سلسلهء سوختگان * نقشى از نو به سراپردهء حالى بزنيم
خون مى در رگ هر تاك ، به جوش آمده است * جام تحقيق به ميناى وصالى بزنيم
تن گدازيم و سبكبال ، در آفاق نظر * دست در دامن خورشيد مثالى بزنيم
در نهانخانهء تقدير ، مگر باز شود * راز سربستهء ما ، قرعهء فالى بزنيم
دشت ، سيراب شد از خون شقايق ، وقت است * پاى هر سرو ، كه افتاد نهالى بزنيم
سر برآرد مگر از خواب گران حسرت عقل * نعرهء عشق پى دفع ملالى بزنيم
تا بود چشمهء فياض يقين ، نيست روا * گام در ظلمت صحراى خيالى بزنيم