در رهگذر باد نهاده چراغ جان * پيراهنى كه پوشد از او تن به بر نداشت
فرياد زد ، گريست ، ولى در دل كسان * آن نالههاى برشده از دل اثر نداشت
آن را كه خاطر از غم ايّام بود جمع * از حال زار طفل پريشان خبر نداشت
شب مىگذشت بىخبر امّا به چشم او * پايان نمىگذشت كه از پى سحر نداشت
چون بخت خويش و روى شب تيره شد سياه * بنهاد سر به دامن آن برف و برنداشت
برف آمد و كشيد يكى پرده بر تنش * گويا كفن زمانه از اين خوبتر نداشت
آب زندگانى
نگارستان دلها گشتهام بتخانه را مانم * به كام دوستان در گردش پيمانه را مانم
چو آب زندگى افسون من شد صد چو اسكندر * بسى جستند و كمتر يافتند افسانه را مانم
بدين سرگشتگيها پاى در دامنكشيدنها * كجا دارم غم فرزانگى ديوانه را مانم
مگر يابم دل گمگشته در عين پريشانى * فكندم چنگ بر دامان مويت شانه را مانم
چو اشك از ديده بر خاك سيه افتادهام زان رو * به چشم مردم ناآشنا بيگانه را مانم
درافتادم ز ناكامى به كام تيرگى امّا * به درياى معانى گوهر يكدانه را مانم
خيالانگيز چون صبح اميدم در دل شبها * ز مهر ماه طلعت دلبرى ، ويرانه را مانم
به پاى شمع هستىسوز عشقى سوختم « مشفق » * كه افروزم چراغ آرزو ، پروانه را مانم
بىنشانى
در وطن بيگانه از خويشم غريب افتادهام * اين منم كز بىكسى محنت نصيب افتادهام
تا نشان از خويشتن در بىنشانى يافتم * در ديار خود ز گمنامى غريب افتادهام
بر سر ره دانه دست كس به نخجيرم نريخت * من به پاى خويش در دام فريب افتادهام
گوى سرگردان چوگان سپهرم كز فراز * غافل از نيرنگ گردون بر نشيب افتادهام
از غم ناكامى پروانه مىسوزم چو شمع * در ميان آب و آتش بىشكيب افتادهام
سوختم تا ساختم با درد بىدرمان عشق * تشنهء دردم كه فارغ از طبيب افتادهام
همنواى [ گلشنم ] در اين غزل « مشفق » كه گفت * عمر بگذشت و هنوز از خود غريب افتادهام