شب پيوند
شعلهء خورشيد جست از آه آتشبند من * تا مگر صبحى دمد از اشك شب پيوند من
نيست جز فرياد خاموشى گلوى درد را * چشمهء حسرت گذر دارد به شكرخند من
چون خزان افسردهام اى دوست بازآ ، با بهار * تا برآرى فرودين از دامن اسفند من
مؤيد از خلوتسراى دل به آوايى غريب * طفل غم ، اين پردهدار جان ناخرسند من
شوق پروازم ز دام زندگى از دست برد * تا چه سازد شاهباز بخت پا در بند من
دامن از خون جگر كردم نگارستان لعل * ديدهء بد دور باد از دولت فرمند من
گر نهال هر غزل شيرين برآوردهست بار * خورده آب از چشمهء جوشان شهد آكند من
آينه بازار
سرگران آمد و ننشست و سبكبار گذشت * ديده برهمزدنى ، نوبت ديدار گذشت
قد نيفراخته ، غوغاى قيامت برخاست * پرده نگشوده ز رخسار شب تار گذشت
خون صد سلسله دل ، نقشى از او مىپرداخت * تا پرىوار ، از اين آينه بازار گذشت
ماه نجواى جنون دگرى با من داشت * موج خون رنگ سحر ديد و ز ديوار گذشت
خواب اين وسوسهپرداز بلورين دستار * خيمه برچيد كه آن دولت بيدار گذشت
هر گلى را كه خزان شعله به خرمن افكند * برقى از داغ شد و بر جگر خار گذشت
گريهآموز دل تير ببين خندهء كبك * كه ز سرپنجهء صيّاد به كهسار گذشت
اشك مهتابى من دامن دريا بگرفت * آه شبرنگ من از گنبد دوّار گذشت
نيست در سينهء هر بىسر و پا نقشپذير * آنچه از سرّ انا الحق به سردار گذشت
كودك يتيم
گردون كه جز فسون و بلا زير سر نداشت * تا فتنهاى نكرد به پا دست برنداشت
اين بىهنر زمانه كه خاكش به ديده باد * گويى بجز شكنجه به چيزى نظر نداشت
ديشب نخفت ديدهء بىمهر آسمان * وز كينهء نهانى او كس خبر نداشت
بىمهرى سپهر ز تاريك اخترى * افروخته به راه چراغ قمر نداشت
بىخانمان و زار يكى كودك يتيم * كز گردش زمانه بجز چشم تر نداشت
در دست زان كه دامن مادر ورا نبود * بر سر از آنكه سايه مهر پدر نداشت