خورد ازبسكه با شتاب كباب * گلويش خشك شد طلب كرد آب
ليك بيچاره جاى خوردن آب * خورد پيمانهاى پر از مى ناب
لحظهاى بعد مست و لايعقل * رفت بر آسمان چو پيك اجل
شد چنان مبتلا به خبط دماغ * كه برفتش ز ياد بود كلاغ
گشت آنسان ز قيد عقل آزاد * كه ورا رفت جوجگان از ياد
نفس گفتش كه همچو شهبازى * تو عقابى بلندپروازى
اى وحوش و طيور را سلطان * كن رها خويش را از اين زندان
بكش از اوج قدرتش پايين * جنگافروز خيرهسر شاهين
او نفسكش در آسمان مىجست * همنبردى در اين جهان مىجست
با صداى بلند مىخنديد * دشمنان را به جنگ مىطلبيد
رو به شاه پرندگان شاهين * داد مىزد بيا كمى پايين
كه منم قهرمان جنگ و ستيز * روسپيد است نزد من چنگيز
هستم امروز چون تهمتن دهر * زندگى را كنم به كامت زهر
چون كه شاهين شنيد اين سخنان * گفت خاموش احمق نادان
چه تو را كرده اينچنين مغرور * كه بهپاىخود آمدى لب گور
گم شو اى عارى از فراست و هوش * ياوه كمتر بگوى و شو خاموش
هرجايى
آن روسپى كه طرّهء ژوليده شانه كرد * بهر فريب مردم بىآشيانه كرد
مرغ شكستهبالوپر دل به هر طرف * در جستجوى قسمت و روزى روانه كرد
با ناوك خيال پريشان خويشتن * بىاسلحه هزار هدف را نشانه كرد
چندى گذشت و چونكه به رويش نماند رنگ * مانند بوم قصد شكار شبانه كرد
در عالم خيال شبى اينچنين زنى * از من به عشوه دعوت رفتن به خانه كرد
چون گفتم از چه نيست تو را گوهر عفاف * بيچارگى و گرسنگى را بهانه كرد . . .
با اين سخن ز ديده بباريد سيل اشك * آهسته ساز زمزمهء اين ترانه كرد
زاييدهء محيطم و محصول اجتماع * با من هرآنچه كرد محيط و زمانه كرد
تا شرط ازدواج فقط سيم و زر بود * « مسعود » از عفاف مرا اين اثر بود