هواى روستا « گزيده از يك شعر بلند »
دلم براى روستا
غروبوار مىتپد
و در ميان شهريان
چراغ برگرفته ، صادقانه صبح را
سراغ مىكنم
دلم براى روستا
غروبوار مىتپد
براى روستا كه هر پگاه كودكى
پشيز روزگانه را به كوچههاى قريه مىبرد
و در غياب شادمانى شكفتهاش
نگاه عكس مات و كهنه پدربزرگ
ميان قاب روى جرز كاهگل
ملول ، آه مىكشد
صميم ساكت نگاه پيرمرد
نشسته در زلال آفتاب روستا
چپق به دست ، چتر دود سينه را
به خط راه مىكشد
براى مهربانى هميشه سبز روستا
كه قلب دورهگردهاى شهر
ز حسّ رويش درونىاش
جوانه مىزند
ولى ، بگاه ترك ده
دوباره خشك مىشود
جوانهء موقّتى كه در فضاى قريه زنده است