تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3292

مساهمون:

ص٣٢٩٢

هواى روستا « گزيده از يك شعر بلند »

دلم براى روستا غروب‌وار مىتپد و در ميان شهريان چراغ برگرفته ، صادقانه صبح را سراغ مىكنم دلم براى روستا غروب‌وار مىتپد براى روستا كه هر پگاه كودكى پشيز روزگانه را به كوچه‌هاى قريه مىبرد و در غياب شادمانى شكفته‌اش نگاه عكس مات و كهنه پدربزرگ ميان قاب روى جرز كاهگل ملول ، آه مىكشد صميم ساكت نگاه پيرمرد نشسته در زلال آفتاب روستا چپق به دست ، چتر دود سينه را به خط راه مىكشد براى مهربانى هميشه سبز روستا كه قلب دوره‌گردهاى شهر ز حسّ رويش درونىاش جوانه مىزند ولى ، بگاه ترك ده دوباره خشك مىشود جوانهء موقّتى كه در فضاى قريه زنده است