حاصل زندگى
به درد من كسى چون آشنا نيست * از آن گريم كه دردم را دوا نيست
من آن مرغ سخنگويم در اين باغ * كه با من هيچ مرغى همنوا نيست
بلاگردان غم گردم كه يكدم * ز جان دردمند من جدا نيست
چه داند سرگذشت دردمندان * هرآنكو خود به دردى مبتلا نيست
ز دور زندگى چون ساغر من * بجز خون جگر حاصل مرا نيست
ز بعد ما بجز اهل دلى چند * كسى « مژده » دريغاگوى ما نيست
بهانهجو
دلبستهء زلف ماهروييست مرا * جان شيفتهء سلسله موييست مرا
امّيد وصال دلبر عشوهگرى * پيمانشكنى ، بهانهجوييست مرا