بارگاه دوست
باز ما دلشدگان سوى تو بازآمدهايم * باز سوى تو به صد عجز و نياز آمدهايم
با تنى خسته و جانى ز تمنّا بر لب * با دلى سوخته از سوز و گداز آمدهايم
پاى تا سر همه گشتيم تمنّا و نياز * تا به درگاه تو اى مايهء ناز آمدهايم
از ره بندگى اى خواجه به درگاه تو ما * به اميدى كه تويى بندهنواز آمدهايم
« مژده » با سينهء سوزان و دلى پر ز اميد * به زيارتگه ارباب نياز آمدهايم
اميد وصل
جز بر سر زلف تو دل آرام نگيرد * تا كام ز وصل تو دلارام نگيرد
ديگر دل ناكام من اى مايه اميد * آرام نگيرد ز تو تا كام نگيرد
من بنده آن بادهپرستم كه به دوران * جز از كف شيريندهنان جام نگيرد
از گلشن هستى نبرد بهره بجز خار * هركو به جهان يار گلاندام نگيرد
ما « مژده » ز آغاز نگفتيم كه وصلش * امّيد محاليست كه انجام نگيرد
فتنهء برخاسته
دلبستهء آن زلف دلاراست هنوز * جان شيفته آن رخ زيباست هنوز
اى فتنهء برخاسته چندى به برم * بنشين كه مرا با تو سخنهاست هنوز
پيشامد فردا
باخبر از راز پنهانم نگردد تا كسى * مىخورم خون و نمىگويم غم دل با كسى
تا به كى بر اين و آن راز درون سازيم فاش * چون نخواهد كرد آسان مشكل ما را كسى
كى خبر از حالت پروانه خواهد داشتن * تا نسوزد با غمى چون شمع سرتاپا كسى
همدم ما دردمندان ز درمان نااميد * نيست غير از ماه و پروين در دل شبها كسى
بر سر لطفى اگر با دوستان امروز باش * زان كه آگه نيست از پيشامد فردا كسى
نيست « مژده » روز و شب جز اشك گرم و آه سرد * غمگسار اين دل درد آشناى ما كسى