اسير عشق
سوختم چون لاله عمرى در فراق لالهرويى * بر لب آمد جان و ما را برنيامد آرزويى
هستىام بر باد رفت از گردش چشم سياهى * روزگارم شد پريشان در غم آشفته مويى
دور از روى مهى با ديدهء اختر شمارى * مىرود هر شب مرا با ماه و پروين گفتگويى
گوى دل افتاد تا در حلقهء چوگان زلفى * در خم چوگان هستى گشتهام حيران چو گويى
شد مرا عمر و نشد آخر شبى تا بامدادان * بگذرد با سرو قدى پاى بيدى طرف جويى
غم چنانم در كمين باشد كه نتوانم زمانى * ترك مستى گفت و سر برداشت از پاى سبويى
« مژده » تا دل شد اسير عشق و پابند محبّت * آبرو سويى كشد ما را و رسوايى به سويى
آيت لطف
چه شود گر به رخ ما ، درى از مهر گشايى * شبى از راه محبّت ز درم باز درآيى
بنشينى و مرا هم به كنارت بنشانى * به يكى بوسه ز جانم غم دوران بزدايى
بزدايى به يكى بوسه ز جانم غم دوران * زلف آشفته رها كرده و دامن بگشايى
اين همه بود اميد من و عهد تو و ليكن * نه به اميد رسم من ، نه تو بر عهد بپايى
نه تو بر عهد بپايى نه به اميد رسم من * كه من اى ماه سيهبخت و تو بىمهر و وفايى
آرى آرى تو وفادار نهاى با من و دانم * كه تو با اهل محبّت به سر جور و جفايى
به سر جور و جفايى ز چه با اهل محبّت * تو كه خود آيت لطفى تو كه در حسن خدايى
ز چه اى آنكه ببردى همه آرام و قرارم * همه بر جان من سوخته اندوه فزايى
« مژده » اين فخر تو را بسكه به هنگام ستايش * همه ممدوح ستايند و تو معشوقه ستايى