كوه معاصى
مىبرد طاقت دل چشم سياهى گاهى * مىكند اين دل شوريده گناهى گاهى
از تو اى پادشه حسن و ملاحت ، خواهم * فكنى بر من دلخسته نگاهى گاهى
دارم امّيد شوم شامل الطاف تو من * سحرى هست پى شام سياهى گاهى
ماه من قسمت ديدار تو در طالع نيست * ديدهام لطف به درويش ز شاهى گاهى
افكند تا به من آن موكب شاهى نظرش * مىنشينم به اميدى سر راهى گاهى
پى هر شام سيه صبح سپيدى ز پى است * روشنىبخش شود شام سياهى گاهى
اى بسا خانهء ظالم كه ز بنيان افكند * نالهء نيمهشب و شعلهء آهى گاهى
ترسم اين غم بزند خيمه به صحراى دلم * چون كند عادت يك ملك سپاهى گاهى
قصّهء گمشدگان نيك بود فرجامش * گر به مقصد برسد گمشده راهى گاهى
چيزى از شوكت شاهى نشود كم ، كه اگر * فكنى بر من مسكين تو نگاهى گاهى
ما گنهكار و خدايا كرمت دريايىست * در برت كوه معاصى شده كاهى گاهى
عشق پاك تو به دل هست مرانم از كوى * بهر « مژگان » بود اين عشق پناهى گاهى
غديريّه
ز آفاق طلايهاى جلى شد * نورى به مدينه منجلى شد
روشن ز محمّد و على شد * با امر خدا على ولى شد
فرخنده ز نام وى غدير است * از جانب ايزد قدير است
روزى كه على شه ولايت * آن پرتو تابناك رحمت
آن طرفه هماى باغ وحدت * برچيد بساط ظلم و ظلمت
بگرفت چو ذو الفقار در دست * طومار حراميان به هم بست
اى مرد بزرگ دادگستر * اى ياور و مونس پيمبر
اى فاتح قلعههاى خيبر * اى مرد مبارز مظفّر
گويند امير شهسوارى * بر امّت خويش غمگسارى