ساز دل
ساز كن امشب به ساز ما تو ساز خويشتن * تا مگر در پرده گويم با تو راز خويشتن
زار مىنالى تو هم اى ساز گويا همچو من * شكوهها دارى ز يار دلنواز خويشتن
مهرورزى بين كه افزايم نياز خويش را * هرچه آن بىمهر افزايد به ناز خويشتن
با همه خونيندلى چون لاله مىسوزم ولى * با كسى هرگز نمىگويم نياز خويشتن
گرچه عمرى سوختم امّا نبردم عاقبت * غير حسرت بهره از سوز و گداز خويشتن
مىكنم افسانه كوته تا نگويم بعد از اين * با سر زلف تو از شام دراز خويشتن
« مژده » بر هر در زدم كس چارهء دردم نكرد * خود مگر كرديم روزى چارهساز خويشتن
دست نياز
آمد و باز غمى بر غمم افزود و برفت * لحظهاى در بر اين خسته نياسود و برفت
چون نسيم از در مهر آمد و از راه جفا * گره از مشكل اين دلشده نگشود و برفت
داشتم چشم كه درمان كندم درد و دريغ * آمد و جان من از درد بفرسود و برفت
گفتم از دست نيازم چه كشى دامن ناز * سخن عاشق دلسوخته نشنيد و برفت
ديد مخمورم و با بوسهاى از آن لب لعل * به من دلشده پيمانه نپيمود و برفت
« مژده » گفتم چو بيايد ببرد غم ز دلم * آمد و باز غمى بر غمم افزود و برفت
دست صفا
ما غم عشق تو در سينه نهفتيم اى دوست * با كسى غير تو اين راز نگفتيم اى دوست
صبح با ياد رخت ديده گشوديم ز خواب * شب به انديشهء گيسوى تو خفتيم اى دوست
در هواى لب شيرين تو همچون فرهاد * ما دل سنگ به آب مژه سفتيم اى دوست
در گلستان هنر از مدد پرتو عشق * همچو گل جلوه نموديم و شكفتيم اى دوست
باختيمش دل و داديم به دو دست صفا * سخن عشق ز هركس كه شنفتيم اى دوست
چند گويى كه به كس « مژده » غم خويش مگوى * ما غم خويش به غير از تو نگفتيم اى دوست