گناه روزگاران
ز درد و هجر مىسوزد بدان جان و تن ما را * كه در خود كرده پنهان گويى آتش پيرهن ما را
به خارستان هستى جاى داريم از ستم ، امّا * هراسى نيست باكى نيست از زاغ و زغن ما را
چو در دلهاى مردم مىتوان ما را تماشا كرد * نيازى نيست بعد از مرگ بر گور و كفن ما را
مجالى نيست تا لب واكنم بر شكوه از هجرش * و گرنه هست با پير و جوان افزون سخن ما را
نباشد كو تهى از ما ، گناه روزگاران است * نمىبيند كسى ديگر اگر در انجمن ما را
اگرچه كنج عزلت مسكن و مأواى ما باشد * به خود مشغول دارد روز و شب فكر وطن ما را
ز بس پتك حوادث دم به دم ما را به فرق آمد * چنان پولاد گرديدهست در دوران بدن ما را
تماشاى سيهروزان افتاده ز پا « مزدا » * برد از سر هواى گردش باغ و چمن ما را
بهار آرزو
خيمه زد مرغ دل من در ديار آرزو * يا رب از رحمت شكوفان كن بهار آرزو
باد دمسرد خزانى را گذر هرگز مباد * از گلستان جهان وز لالهزار آرزو
كوششى بايست هردم در ره صلح و صفا * تا نگردد سينهء مردم مزار آرزو
آرزوى ما بود آسايش نوع بشر * غير از اين ديگر مبادا برگ و بار آرزو
همّتى مردانه بايد تا نصيب ما شود * ميوهاى شيرين و تر از شاخسار آرزو
نااميد از ديدن مهر حقيقت نيستيم * گرم باشد تا دل ما از شرار آرزو
خرّم آن روزى كه « مزدا » همره جانان خويش * دستافشان پاىكوبان در ديار آرزو