همه نقص در كار پروردن است
به نام خدايى كه از تيرهخاك * دل روشن آرايد و جان پاك
جهانآفرين و جهاندار اوست * كه بر شاه و درويش دادار اوست
فزونى ده تاجداران خاك * چراغ دل شبنشينان پاك
اگر ذرّه گر مهر تابنده است * همان با خدايى او بنده است
گرفته ره كوى او با شتاب * همه چيز و كس ذرّه تا آفتاب
همان برگ نورستهء شستهچهر * بود آينهدار تابنده مهر
كه بازيگريهاى او بر فلك * نمودار بينى در اين يك به يك
* * چو دانش تو را سوى او رهبر است * تو را دانش از هرچه درخورتر است
درختيست دانش برش فرّ و بخت * خنك آنكه در سايهاش برد رخت
به شهرى كه اهلش ز دانش بزيست * « نه بر مرده بر زنده بايد گريست »
از اين پيش دانشوران گزين * بسى خاستندى از ايران زمين
كه سعدى و حافظ از ايران بدند * چو رازى و سينا فراوان بدند
نه آن مام پيشينه استرون است * همه نقص در كار پروردن است
بسا سنگ بايد كه گوهر شود * كه پامال پاى ستمگر شود
بسا شاخهء نخل نوخاسته * بناليده از باغ شد كاسته
بسا دست و بازوى شمشيرگير * نياهخته از جور آيد به زير
من آن سنگم اى آفتاب بلند * كه گر مهر بينم شوم ارجمند
من آن دانهام در دل خاك تار * كه گلها دهم گر ببينم بهار
من آن كودك تازهگوياستم * كه شهنامهپرداز فرداستم
* * خمش « مژده » اين خود چه بىدانشيست * كه از خويش گفتن بسى بىهشيست
چو من اين تهى كيسهء مفلسم * ز گوهرفروشان كه داند كسم
كفم خالى امّا روان پراميد * تهى دامن امّا به دستم كليد
من آن ذرّهء خاكم افتاده پست * كه سوداى خورشيدىام در سر است
اگر مهر مهرم بتابد به جان * زنم خيمه از خاك بر آسمان