بستهء زنجير
در ره هستىات از مستى خود سير شدم * در غمت دستخوش نالهء شبگير شدم
غرقه در خون دل غمزده گشتم آن دم * كه به مژگان سياهت هدف تير شدم
بيخودى از مى و مستى به جهان كارم بود * حاليا از غم عشق تو زمينگير شدم
بسكه دل با تو و رخساره به خلق است عجب * شهرهء شهر به نادانى و تزوير شدم
ذرّهاى نيست به عالم تهى از پرتو تو * بسكه تو ديدم و تو خويشتن اكسير شدم
نوجوانا ز غم هستى خويشم برهان * كه ز تاريكى اين مجلس تن پير شدم
گفتم ابروى تو و ز شوق به خون غوطه زدم * تا بدانند كه من كشتهء شمشير شدم
خوش به صحرا بخرام آهوى آزاد كه من * خوش گرفتار به آن زلف گرهگير شدم
توسن انگيز به قلبم ز وفا ، اى صيّاد * كه در اين كنج قفس از دلوجان سير شدم
مرغ پربسته چه نالى كه من از قيد وجود * بالوپر بسته و تن خسته و دلگير شدم
فلك آن روز كه قد تو بياراست به حسن * دل به خود گفت كه بازيچهء تقدير شدم
چشم مست تو بپيمود مرا بادهء عشق * كافرى كردم و چون زلف تو تكفير شدم
تا كه شد سلسلهء زلف تو زنجير جنون * « صور » گفتا كه عجب بستهء زنجير شدم