چنين گفت شمعش كه اى بينوا * چه دارى ز خوبان اميد وفا
تو ناچيز و ما شهره در دلبرى * كجا هست ما را به تو همسرى
چسان آرى اندر ره عشق تاب * كه گردى ز يك شعله چو موم آب
تو را گر به من شكوهپردازى است * ندانى كه كار تو جانبازى است
مرا نيست در كشتن تو عناد * طبيعت چنين جنبه در من نهاد
مرا شور رخساره افروختن * نباشد بجز كشتن و سوختن
بگفت اين و زد شعله در پيكرش * بسوزاند زان شعله بالوپرش
نبخشود بر جان ناكام او * به آتش فروخست اندام او
چو او سوخت پروانهء تلخكام * برآور از او روزگار انتقام
همىسوخت تا صبح در بزم جمع * همىريخت از ديده سيلاب دمع
چنان خورد سيلى ز باد سحر * كه شد در خموشى به گيتى سمر
چو پروانه را زهر در كام كرد * فلك خون گلگونش در جام كرد
چنان شد خموش و فروشد به دود * كه گويى در ايجاد هرگز نبود
هلا بشنو و ياد گير اين كلام * بترس از جزا و بد انتقام
عشقآفرين
چنين مباد كسى در كف بلا كه منم * به بند مهر و وفا مبتلا منم كه زنم
شراب ناب و مردافكنم كه مىبخشم * خمار مستى و لذّت ز گرمى بدنم
به جاى ساغر و مستى ز جام بادهء تلخ * بنوش بادهء شيرين ز بوسهء دهنم
من آن الهه دريايىام كه مىلغزد * ميان بازوى گرمت ز اشتياق تنم
به رنگ لاله شوم در ميان پردهء شرم * درونگرى كنى از در حرير پيرهنم
شبى به دوش و برم سر گذار و بس مرجان * ز داغ بوسه بياويز بر بلور تنم
ظريف طبع و لطيفم چو گل به بستر ناز * عروس خلوت عشق و فروغ انجمنم
گداى عشقم و سر مىنهم به سينهء تو * بكش تو دست نوازش به موى پرشكنم
به سينهام بفشار و به بوسه مستم كن * به برمگير و رها كن ز رنج خويشتنم
وجود من همه عشق است و لاجرم كه چنين * حديث عشقم و عشقآفرين بود سخنم
مرا رهايى از اين بند نيست چون « مريم » * به بند مهر و وفا تا چنين منم كه منم