مدرنيستى يا عقايد خرافى كهنهپرستانه در بين شاعران جوان بترسيم ، زيرا افق ديد همگى ما وسيعتر خواهد شد و زندگى خودش هنر ناب را از ميانه برخواهد گزيد . »
از نظم اوست :
كيد روزگار
جانا مگو كه آتش شوق تو سرد شد * وان شهد عشق يكسره در كام درد شد
گيرم چو آه ، دامنت ، افسوس تير آه * با تير جانگداز تو كى هم نبرد شد
اين خاكسار بين كه به رخسار زندگى * همچون غبار بوسه زد و همچو گرد شد
بر بال باد آمد و بر دوش آب رفت * چون قطره ناپديد از آن لاجورد شد
چندان كه خون لاله روان ديد در بهار * رخسارهء بنفشه به گلزار زرد شد
تنگى نگر زمانه كه از كيد روزگار * نامردمى فضيلت و نامرد ، مرد شد
« مريم » اميد عافيت از دوستان مدار * آن به كه همنشين تو افسوس و درد شد
پيام باران
تو ترنّم آبى آبى ، تو تبار رميدهء بادى * تو شميم شبانهء رؤيا ، تو شكوفهء روشن يادى
ضربان شكستهء صبرم ، فوران طپندهء شورى * چو خيال گرفتهء ابرم ، چو ترانه بارش شادى
همه آينه گشته وجودم ، ز تجلّى آينهرويى * كه تو صورت ديگر مايى ، چو دريچهء دل بگشادى
تو فريب سياه زمستان ، ز تخيّل غنچه زدودى * تو پيام شگفت بهاران ، به لبان بنفشه نهادى
تو شكسته چو قلب زمينى ، تو گشاده چو چهرهء خاكى * تو حكايت تلخ شقايق ، ز زمانهء رفته ز يادى
به سراسر اين شب تاريك ، دل « مريم » از اين همه افسرد * دوسه خوشه ستاره بياور ، گذرت سوى ما چو فتادى