حديث زندگى
به چهر كودك خود مام بوسهاى زد و گفت : * كه اى جمال تو آيينهء شباب از من
در آب و رنگ تو بينم صفاى چهرهء خويش * اگرچه روى تو بردهست رنگ و آب از من
چه اشكها كه فشاندم به ناتوانى تو * چه لحظهها كه گرفتى توان و تاب از من
چه روزها كه غنودى به محنتم در بر * بسا شبان كه ربودى ز ديده خواب از من
حساب زندگى روز و شب ز دست چو رفت * شمار عمر تو گيرد به كف حساب از من
كه تا به روى تو بينم عيان جوانى خويش * دريغ مىگذرد عمر با شتاب از من
به زندگى چو گلى نيك باش و عطرافشان * به جاى آنكه گرفتى گل شباب از من
به كارگاه جهان سوختم جوانى خويش * كه تا عيار تو گردد طلاى ناب از من
حديث زندگى من همه شرنگ غم است * تويى حكايت شيرين اين كتاب از من
تلفن
در انتظار وعدهء آن روز مانده است * چشمم به گوشى تلفن گوش من به زنگ
دلبستهام به مهر به اين جعبهء سياه * تا مىزند ز جان تو زنگ زنگ زنگ
* * گويى كه بستهبند سياهش به جان من * تا پيك توست و قاصد توست و زبان توست
اين جسم سرد تا ز تو با من سخن كند * شيرين و گرم و بوسهطلب چون دهان توست
* * آواى جان من شنوى از دهان او * هروقت مىرسد دم گرمم به گوش تو
تا لب بر آن نهى و به من گفتگو كنى * مىبوسمش به جان لب لعل نوش تو
* * با جان و دم به جانب او روى مىكنم * آن دم كه مىكند دل تنگم هواى تو
دستم به دامنت نرسد لاجرم كز آن * تسكين دهد بهانهء دل را صداى تو
* * گر زان كه نامهاى ننويسى براى من * با من ز حال خويش چو رفتى سفر بگو
ور مرغ قاصدى نفرستى بهسوى من * پيغام مهر خويش به اين خوشخبر بگو
* *