آن چشم نيست چشمهء آشوب است * خمخانهايست از مى مرد افكن
گه جان ربايد از دل و ديگر گاه * همچون مسيح جان بدمد بر تن
* * آن چشم نيست بلبل گوياييست * صدها سخن به گردش خون دارد
شيريست بركشيده ز كين شمشير * صد جنگجو ز اسب به زير آرد
* * خاموشى اى بلاى دل ، امّا من * آشوب در نگاه تو مىبينم
صد راز خفتهاى بت افسونگر * در پردهء سياه تو مىبينم
* * چشمت فسانهايست فسونآميز * غوغا كند چو مست ، به كار آيد
شورى ز هر كرانه به پا خيزد * كاين مست ، هان ، به عزم شكار آيد
* * بس ديدهام شكار و بسى صيّاد * صيّاد ديدهام كه قرارش نيست
ليكن تو را نگاه خمارآلود * جز دل به دشت عشق ، شكارش نيست
* * ديدى كه من به مهر تو پابندم * از من كشيدهاى ز جفا دامن
ديدار تو نوازش جانم بود * آن هم روا نداشتهاى با من
* * رفتى تو از كنار من ، امّا من * پيوسته ياد روى تو را دارم
با هركسى كه باشم و هرجايى * پيوسته گفتگوى تو را دارم
* * رفتى تو و قرار برفت از من * اى زلف بىقرار تو آرامم
شد تابم و پديد نشد پيكى * تا آورد بهسوى تو پيغامم
* * بگذر از اين سفر تو دگر بگذر * بازآى تا به پاى تو جان ريزم
بازآى و روشنى به دلم بازآر * بازآى تا به دامنت آويزم
* *