مهرت چنان نشسته درون دل * كز هرچه دل به غير تو بگسسته
در اندرون اين دل سودايى * چيزى به غير مهر تو ننشسته
* * افسون شدهست اين دل و مىدانم * اين كار ، كار چشم سياهت بود
اى كاش آنكه منع مرا مىكرد * آماجگاه تير نگاهت بود
* * گفتى مگر ز ناز فراوانت * جان مرا تو زار بيازارى
جان مرا ز ناز تو جان باشد * بفزا به ناز خويش چه غم دارى
* * نازت به جان خرم كه خريدارم * اين گونه نغز و نادره كالايى
سودا چنان خوش است كه سوداگر * سودش بود به خاطر سودايى
* * سوداگرم و ليك به جان تو * جز عشق تو مرا نبود كالا
سودا بسى به سر بودم ليكن * از مهر تو به سر بودم سودا
* * من عاشق توام چه دهى رنجم * در كيش عشق رنج و جفايى نيست
زخم دل فسردهء عاشق را * چون ناز يار طرفه دوايى نيست
* * من هرگز از تو شكوه نخواهم كرد * چون پيرو طريقت عشق استم
بيگانه است شكوه ازاينرو من * در را به روى غير فروبستم
* * اين شور و سوز و ساز كه مىبينى * انگيزه غير عشق به كارش نيست
زنهار رنگ شكوه ندارد آن * مهر است و سوى شكوه گذارش نيست
* * آماج من وصال تو مىباشد * در راه وصل تو غم جانم نيست
در اين ره ار هزار خطر بينم * كوشم به راه و بيم از آنم نيست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3233
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٢٣٣