تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3161

مساهمون:

ص٣١٦١

بهار

با دست نسيم ، ابر رحمت ، در كار . . . * شد چشم جوانه اندك اندك ، بيدار . . . بر صفحهء كوه و دشت با جوهر سبز * يك حرف نوشته‌اند امروز : بهار . . .

در راه رضاى او

از غير خداى چشم بپوشى مردى * در راه رضاى او بكوشى مردى عشق است پياله‌اى لبالب از درد * لاجرعه پياله را بنوشى مردى

فصلى از يادها « 1 »

وهم است يا تجلّى بيدارى ؟ اين روشناى غلغله‌افكن اين هيبت عظيم سرافرازى اين كبرياى سبز . . . هستى گشوده دفتر اعجاب هر آيتى نهايت زيبايى اى كاش بودى و مىديدى . . . گفتم گذشت و رفت ولى سخت نارواست از من مگير ، سادگىام را به من ببخش چشم تو بود حنجرهء بانگ اشتياق جان تو بود جلوهء شيدايى پاى تو بود نغمهء پرواز من كوله‌بار ياد تو بودم
هامش
( 1 ) - فصلى از يادها ، منظومهء بلندى است كه به علت طولانى بودن بخشى از يك‌فصل آن را در اينجا آوردم .