بهار
با دست نسيم ، ابر رحمت ، در كار . . . * شد چشم جوانه اندك اندك ، بيدار . . .
بر صفحهء كوه و دشت با جوهر سبز * يك حرف نوشتهاند امروز : بهار . . .
در راه رضاى او
از غير خداى چشم بپوشى مردى * در راه رضاى او بكوشى مردى
عشق است پيالهاى لبالب از درد * لاجرعه پياله را بنوشى مردى
فصلى از يادها « 1 »
وهم است يا تجلّى بيدارى ؟
اين روشناى غلغلهافكن
اين هيبت عظيم سرافرازى
اين كبرياى سبز . . .
هستى گشوده دفتر اعجاب
هر آيتى
نهايت زيبايى
اى كاش بودى و مىديدى . . .
گفتم گذشت و رفت
ولى سخت نارواست
از من مگير ، سادگىام را به من ببخش
چشم تو بود حنجرهء بانگ اشتياق
جان تو بود جلوهء شيدايى
پاى تو بود نغمهء پرواز
من كولهبار ياد تو بودم
هامش
( 1 ) - فصلى از يادها ، منظومهء بلندى است كه به علت طولانى بودن بخشى از يكفصل آن را در اينجا آوردم .