غزل ابر
كجاست سطوت آن ابرهاى حسرتريز * به خشكسالى اين دشتهاى عاطفهخيز ؟
نه آفتاب ، نه چشم ستارهاى ، هيهات * چگونه بين شب و روز ، وانهيم تميز ؟
من و تو با هم و بيگانه از هميم آرى * كه نور از آينه دارد هميشه پاى گريز
اگر كه هيچ نداند كسى ، تو مىدانى * به ما چه رفت در اين روزگار دردانگيز
نويد كوشش ما ، خواب دستهاى توان * بهار جوشش ما ، شرم رخوت پاييز
هراسناك و گريزنده خاطر از همهكس * بريده چشم اميد و رهايى از همه چيز
به خنده خنده ز دست آنچه بود رفت كه رفت * به گريه ، گريه چه تصوير مىكنى ؟ برخيز
تو را صداقت شيرين آرزو كشتهست * مجو ز نخل تمنّا ، شكوفهء پرهيز
غرور بود و سپس ياد عهد شوكت او * هم او به فاجعه پيوست آه هم اين نيز
ترنّمى به ترحّم ، زلال چشمهء مهر * گشايشى به نيايش ، خروش سحرآميز
مرا دوباره در اندوه خويش جارى كن * مرا به گريه بينداز دردمند عزيز
در سراپردهء عنايتها . . .
تا از آن رهگذر ، نگاهى هست * خلوتى هست و اشك و آهى هست
در سراپردهء عنايتها * روضهاى هست و بارگاهى هست
با غريبان اين فراخ محيط * نظر لطف گاهگاهى هست
فارغ از اعتبار اهل جهان * دوست را پيش دوست جاهى هست
آشنايان درد مىدانند * در پشيمانى انتباهى هست
باز در شكوههاى پنهانى * رازهاى درون چاهى هست
چه كنم اى عزيز ، در هر كار * باز مىبينم اشتباهى هست
به كه چشم اميد بردوزيم ؟ * جز تو آيا مگر پناهى هست ؟
در « محبّت » ، محبّ صادق را * توبه برجاست تا گناهى هست
خانهء خدا
بيگانه اگر پاى نهد خانهء كس * بندند بر او ، به قهر و كين ، راه نفس
دل خانهء توست اى خداى دوجهان * در خانه فقط خانه خدا بايد و بس