بندهء بستر آلوده هر ناكس و كس * با چهرو باز به كاشانهء ما آمدهاى ؟
كودكان را ز تو جز نام « پدر » بهره چه بود * دور شو دور كه اين ره به خطا آمدهاى
* * دور شو نيمه ره عمر مرا بازگذار * دور شو خانهء ما را پس از اين بامى نيست
آن كه زندانى زندان هوسهاى تو بود * بند بگسست و در انديشه بدنامى نيست
هديه
اينجا كنار دفتر من پيش جام مى * تقويم كهنهايست كه گوياى زندگىست
تقويم كهنهايست كه ايّام رفته را * آرد به ياد من به زبانى كه گنگ نيست
* * اين يادگار يك شب شيرين و شهدزاست * اين قصّهء نهفتهء عشق است و سرگذشت
اين هديهء شبيست كه او بود و چند شمع * آن شب بهار عمر من از بيست مىگذشت
* * همراه يك شكوفه كه رنگ شراره داشت * آن را به من سپرد و سپس خنده كرد و گفت
« اين سرخگل نشانهء عمر وفاى توست * وين يك » سكوت كرد و كلامش به هم نهفت
* * ديدم به روى پايهاى از سنگ سرخ رنگ * بر لوحهاى كوچكى ايّام نقش بود
هر روز و ماه و سال كه يك قرن راه داشت * با يك اشارهاى سرانگشت رخ نمود
* * بوسيدمش به گرمى و گفتم اميد من * آن شعلهء غم است كه با جانم آشناست
وين هستى من است كه همراه ياد توست * آيندهام ز هرچه بجز مهر تو جداست
* * گرداند لوح را و به سى سال بعد رفت * آنگاه گفت آنچه كه هرگز نگفته بود
« آن دم من و تو خنده به ايّام مىزنيم » * آن روز نيز نغمهء عشق است و عطر عود
* * اينك سه سال ز آن شب پرشور بگذرد * او خسته از من و من از ايّام خستهام
بر گور عمر خيره به چشمان بىقرار * راه خيال شادى و افسانه بستهام