چشمم هرآنچه مىنگرد سايهء غم است * گوشم هرآنچه مىشنود نغمهء بلاست
تنها نه من به كورهء حرمان گداختم * « بر هركه بنگرى به همين درد مبتلاست »
* * دنيا دگر به ديدهء من دلپذير نيست * لذّات زندگى همه بهرم فسانه است
تنها تسلّى دل اندوهناك من * اين آرزوى ديررس جاودانه است
* * روزى رسد كه عدل بپيچد بساط ظلم * بنيان داد در همه جا مستقر شود
هر شام تيره را سحرى پرفروغ هست * اين شام تيره نيز بلاشك سحر شود
هواى كوى يار
سوزى كه بود در اين جهان ما را * سوزد همه كوه و دشت و دريا را
آن سوز ، نه سوز جسم و تن باشد * نه طاقت وى بود سر و پا را
سوزيست كه بهر آن دوايى نيست * راهى نبود بر آن مداوا را
آن سوز فراق دلبر جانيست * كازرده نموده جان و الا را
ما را به سر ، عشق روى يارى هست * كاتش زده زهرهء دلارا را
تا دل به هواى كوى او بستيم * كرديم رها ، تمام دنيا را
هركس كه در او شرار عشقى نيست * افسانه شمارد اين قضايا را
برگو به حكيم ، كاى خردپرور * مشكن دل عاشقان شيدا را
بيهوده سخن مگو كه نتوان حل * بنمود به حكمت اين معمّا را
بر دامن عشق دست همّت زن * تا بنگرى آن غزال رعنا را
از قيد حروف و لفظ بيرون شو * تا عرضه كنند بر تو معنا را
تا كى پى اختلاف و اشكالى * يكدم بنگر جهان يكتا را
ماييم كه در جهان يكى بينيم * اين خاصيت است چشم بينا را
در مذهب عاشقان نفاقى نيست * يكسان نگرند گبر و ترسا را
هرجا كه محلّ ذكر يار ماست * ما بوسه زنيم خاك آنجا را
در كعبه و دير ، او بود مطلوب * هرجا طلبند روى زيبا را
عشق رخ او بود كه بر پا كرد * اين شورش مسجد و كليسا را