درود بر شب !
نهان شد روز در اعماق گيتى * بيا اى شب تو را گيرم در آغوش
در آغوشت بگيرم تا دم مرگ * نمايم روز را يكسر فراموش
* * بيا اى شب نهان از ديدهء روز * ببويم عنبرين موى سياهت
كشم بر ديدگان دردمندم * به جاى سرمه گرد و خاك راهت
* * بيا اى مايهء آسايش جان * كه من بيزارم از روز جفاكار
تو هر اندازه با ما مهربانى * جفاكار است بر ما روز مكّار
* * تو با تاريكى خود مىنمايى * فروزان اختران آسمان را
از اين درياى ژرف لاجوردى * برون آرى درخشان گوهران را
* * و ليكن روز با نور و فروغش * كند تاريك يكسر جان ما را
در اعماق زمين پنهان نمايد * فروزان كوكب وجدان ما را
* * تويى آن آرزوى جاودانى * كه ما را مىبرى تا بام هستى
كنى ز آلودگيها جان ما را * دهى در دست ما جام الستى
* * و ليكن روز مغرور سبكسر * كشاند دم به دم ما را به پستى
برد در دخمههاى تنگ و تاريك * به زندان غرور و خودپرستى
* * تو سرتاپا سكوت جانفزايى * سكوتى كاندر آن باشد زبانها
سكوتى ناقل صوت ملائك * كه مىخوانند اندر آسمانها
* * و ليكن روز سرتاپاست فرياد * كه خيزد از جفا و جور بيداد
ز سويى نالهء جان كندن صيد * ز ديگر سو ، غريو تير صيّاد
* *