رياى يار
رياى يار ، به اغيار آشنايم كرد * جفاى دوست ، شد افزون و بىوفايم كرد
چو ابر ، پيش وى از جور او گريستهام * چو برق ، خنده ولى او به گريههايم كرد
به دانه در چمنم ، صيد كرده بود ، ولى * دريغ ، كند پرم را و پس رهايم كرد
محبّتى نكند يار ، تا كه خود نكنم * كه كوه را چو صدا كردهام ، صدايم كرد
براى او كه من از عاشقان ديرينم * براى خاطر بيگانهاى ، فدايم كرد
به دست باد خزان ، خشك ، دست گلچينى * كز آشيانهء گرم ، اى « كهن » ، جدايم كرد
كبوتران حرم
چه بىنصيب ، من از التفات صيّادم * كه جان دهم به قفس ، تا رسد به فريادم
چه روزگار خوشى بود ، سير در گلشن * كنون به ياد گل باغ ، در قفس شادم
كبوتران حرم ، طوق منّت تو ، كشند * من آشناى تو ، امّا چو بلبل آزادم
چو قدر نعمت وصل تو را ندانستم * من از حريم تو ، محروم و دور افتادم
به ياد قصّهء شيرين عشق ، خوش نشويد ! * كه مانده است به ياد ، اين سخن ز فرهادم
به كامرانى اگر عمر در ارم گذرد * معذّبم كه طفيل بهشت شدّادم !
به پاى يار « كهن » ، خاكسار گرديدم * گرفت دست مرا عشق و داد بر بادم
دل من
يار ، تا ديد مرا ، با دل من * گفت : هى ! يا دل تو ، يا دل من !
گفتمش : عشق ، هوسبازى نيست * گفت : بازى نكنى با دل من !
گفتمش : سست نشد پيمانم * گفت : شك كرد ، همينجا دل من
گفتمش : آى ، چرا دلتنگى ؟ * گفت : ژرف است چو دريا ، دل من
گفتمش : چشم تو با من چه كند ؟ * گفت : دارد سر سودا دل من
گفتمش : چشم مرا روشن كن * گفت : هرجا ننهد پا دل من
گفتمش : دست مرا مهمان مان * گفت : آخر چه كند تا دل من ؟ !
گفتمش : حرف « كهن » با تو چه بود ؟ * گفت : مىگفت : دريغا دل من !