حب دنيا را توان ، معراج خود كردن به حق * گردباد امّا به پاى خار و خس گم مىشود
خار را در پاى ما ، ننگ شكستى بيش نيست * راه شيطان ، در بيابان طبس گم مىشود
آينهء مات ماه
احساس مىكنم كه تو را ديدهام ، تو را * امّا كدام روز ؟ كجا ديدهام تو را ؟
در حيرتم چو آينهء مات ماه ، آه * آيا تو را شنيده و يا ديدهام تو را ؟
مىفهمم از نگاه تو ، چشم تو آشناست * ازبسكه آشناى خدا ديدهام تو را
بوى بهشت ، مىدهى ، اى آشناى من * ديوانهام به بوى تو ، تا ديدهام تو را
جان مىدهى به باغ دلم ، مثل نوبهار * آخر ، به لطف باد صبا ديدهام تو را
آنقدر ، در دلم به تو نزديك بودهام * كز رنگ گل ، چو بوى ، جدا ديدهام تو را
مثل ستاره ، دورنما مىشوى ، ولى * امروز ، آفتاب چرا ديدهام تو را ؟
دو سطر ، اشك
« در انزواى سكوتى ، اسير اندوهم » * پرندهاى نگذشت از كوير اندوهم
به آفتاب چه حاجت ؟ كه فصل پاييز است * چو برگ ، همسفر مرگومير اندوهم
اگرچه مژدهء فصل بهار مىدهمت * گل يخم ، همهء سرد سير اندوهم
چه راست گفت به سرو بلند ، نيلوفر ! * ز كجروى است كه در آبگير اندوهم
مرا به ياد نمىآورى و حق دارى * نمىشناسىام ، اى دوست ؟ پير اندوهم
دو سطر ، اشك نوشتم ، كسى نمىخواند * تو ، هم دو خط بنويس آه ، زير اندوهم
پنجره
دوست دارم ، بهار پنجره را * آفتاب كنار پنجره را
اين چه صبح عفيف معصوميست ؟ * كه ندانست كار پنجره را !
دل من مثل شيشه بود و شكست * تا به هم زد قرار پنجره را
دستى از دوش ، برنمىدارد * پردهء كولهبار پنجره را