آسوده نيست
هيچكس از آتش سوزان جنگ آسوده نيست * آهن ، آرى با همه سختى ، ز زنگ آسوده نيست
خار ، مىپيچد به دست و پاى اوج گردباد * انقلاب ، از نيش آزار فرنگ آسوده نيست
نيست جاى خواب سنگين ، آسياب آسمان * گر فلاخن ، بسترى گسترد ، سنگ آسوده نيست
در هياهو ، دشمن از غفلت ، به مقصد مىرسد * در صداى آب ، از دشمن پلنگ آسوده نيست
نعل در آتش بود اين چرخ را از آفتاب * سركشان را يكنفس ، دل بىدرنگ آسوده نيست
آبرو را اعتبارى نيست ، خودآرا مباش * گل ز بيم دستبرد آب و رنگ آسوده نيست
گوهر توحيد را آسان خريدن ، مشكل است * هيچ غوّاص ، از غم زخم نهنگ آسوده نيست !
گم مىشود
زندگى ، در هرزهآباد هوس گم مىشود * كاروان رفته را ، بانگ جرس گم مىشود
آتش عشق ، از فراق يار ، در خاكستر است * نالهء جانسوز بلبل در قفس گم مىشود
نقد عمر ما كه دستاورد روز حرمت است * در شب ، از درگيرى چندين عسس گم مىشود
هر نفس ، گوياترين خطيست از حق ، اى دريغ * حرف حق ، در خطّ طومار نفس گم مىشود
آرزوهاى هواپرورد ، از كف مىرود * موج دريا را حباب از دسترس گم مىشود