حسن رخ تو اى مه روى زمين ، ز نور * سبقت به آفتاب و مه آسمان گرفت
مردن ز زندگانى بىدوست خوشتر است * زنده كسى بود كه ز محبوب ، جان گرفت
نازم به آنكه يكّه و تنها به حسن خلق * بىلشگر و سپاه ، جهان تا جهان گرفت
از رنج دام و زحمت كنج قفس برست * مرغى كه در ديار وفا آشيان گرفت
آگه ز سرّ هستى و پستى كسى بود * كت جام باده از كف پير مغان گرفت
پروانهسان بسوز و مزن دم ، كه در جهان * آتش به جان شمع ز دست زبان گرفت
آخر « صفا » به منزل مقصود مىرسد * آنكس كه در جهان پى اين كاروان گرفت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2290
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٢٩٠