تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2292

مساهمون:

ص٢٢٩٢
چشمهء محى الرميم اى دوستان * از لب آن شاه خوبان مىچكد از غم هجر تو اى آرام دل * هردمى خونم ز مژگان مىچكد چون سياوش خون دل بر روى من * از خدنگ شاه تركان مىچكد بر رخ زردم ز مژگان خون دل * روز و شب از خوف حرمان مىچكد خوش ز اقلام « صفا » در وصف او * مشك تر مانند باران مىچكد اين سخنها رشحى از بحر دل است * قطره از درياى عمان مىچكد

جلوهء انوار

تو درد دل بلبل افگار چه دانى ؟ * بىخار غمش قيمت گلزار چه دانى ؟ تا عشق نسوزد تن و جان ز آتش هجرش * تو بىخبرى ! لذّت ديدار چه دانى ؟ اى آنكه به خواب خوشى و بىخبر از ما * بىعشق رخش عالم بيدار چه دانى ؟ ناخورده شراب از كف ساقى وصالش * آخر غم هجران شب تار چه دانى ؟ تا دل نكشد سر به در از روزنهء چشم * وصف خطوخال و لب دلدار چه دانى ؟ ناخوانده به محراب دو ابروش نمازى * پس حرمت سجّاده و زنّار چه دانى ؟ گر درس نخواندى به دبستان جنونش * گر نكته‌اى از دفتر اسرار چه دانى ؟ بيمار غمش تا نشوى همچو من زار * در بستر غم قدر پرستار چه دانى ؟ در حلقهء زلفش نشدى گر تو گرفتار * قدر شكن طرّهء طرّار چه دانى ؟ تا مست نگردى ز خُم بادهء وحدت * جانا روش مردم هشيار چه دانى ؟ تا همچو « صفا » ظلمت هجرانش نبينى * در طور لقا جلوهء انوار چه دانى ؟

آتش سوزان

عجب اندر سر زلفش گره افكند يار امشب * گمان دارم كه خواهد مرغ دل سازد شكار امشب بود زين پس دگر مغز از خيالش در خطر يا رب * به دوش افكنده چون ضحّاك زلف همچو مار امشب به قصد مرغ جانم گرد خال لب زده دامى * كند اين مرغ را زان دانه در دامش دچار امشب