چشمهء محى الرميم اى دوستان * از لب آن شاه خوبان مىچكد
از غم هجر تو اى آرام دل * هردمى خونم ز مژگان مىچكد
چون سياوش خون دل بر روى من * از خدنگ شاه تركان مىچكد
بر رخ زردم ز مژگان خون دل * روز و شب از خوف حرمان مىچكد
خوش ز اقلام « صفا » در وصف او * مشك تر مانند باران مىچكد
اين سخنها رشحى از بحر دل است * قطره از درياى عمان مىچكد
جلوهء انوار
تو درد دل بلبل افگار چه دانى ؟ * بىخار غمش قيمت گلزار چه دانى ؟
تا عشق نسوزد تن و جان ز آتش هجرش * تو بىخبرى ! لذّت ديدار چه دانى ؟
اى آنكه به خواب خوشى و بىخبر از ما * بىعشق رخش عالم بيدار چه دانى ؟
ناخورده شراب از كف ساقى وصالش * آخر غم هجران شب تار چه دانى ؟
تا دل نكشد سر به در از روزنهء چشم * وصف خطوخال و لب دلدار چه دانى ؟
ناخوانده به محراب دو ابروش نمازى * پس حرمت سجّاده و زنّار چه دانى ؟
گر درس نخواندى به دبستان جنونش * گر نكتهاى از دفتر اسرار چه دانى ؟
بيمار غمش تا نشوى همچو من زار * در بستر غم قدر پرستار چه دانى ؟
در حلقهء زلفش نشدى گر تو گرفتار * قدر شكن طرّهء طرّار چه دانى ؟
تا مست نگردى ز خُم بادهء وحدت * جانا روش مردم هشيار چه دانى ؟
تا همچو « صفا » ظلمت هجرانش نبينى * در طور لقا جلوهء انوار چه دانى ؟
آتش سوزان
عجب اندر سر زلفش گره افكند يار امشب * گمان دارم كه خواهد مرغ دل سازد شكار امشب
بود زين پس دگر مغز از خيالش در خطر يا رب * به دوش افكنده چون ضحّاك زلف همچو مار امشب
به قصد مرغ جانم گرد خال لب زده دامى * كند اين مرغ را زان دانه در دامش دچار امشب