عجب جادو كند ، گه مار سازد گه كند افعى * گهى دام و گهى زنجير زلف تابدار امشب
گهى چوگان زند بر گوى عقل آن مه از گيسو * گهى دل را بياويزد چو منصورش به دار امشب
گهى چوپان غم سازد مرا در ملك عشق خود * گهى در طور دل افروزدى از عشق نار امشب
گهى با تير مژگان مىطپاند مرغ دل در خون * ز ابرو گه كشد بر قصد جانم ذو الفقار امشب
گهى بدر رخش را زير ابر زلف مىپوشد * گهى رخ برگشايد خور نمايد آشكار امشب
دو طفل هندوى چشمش به كف جام مى بىغش * نمايد مست و مدهوشم از آن چشم خمار امشب
ترنج غبغب آن يوسف مصر عزيز من * مرا همچون زليخا كرده زار و بىقرار امشب
سراپا گاه در آتش بسوزم از غم هجرش * گه از مژگان بريزم آب همچون آبشار امشب
« صفا » را دل به خون آغشته كردى با يكى غمزه * زند او نيمبسمل دست و پا در رهگذار امشب
رباعيات
اى مير « صفا » عالم مستى چه خوش است * در فصل بهار مىپرستى چه خوش است
طرف چمن و ساقى مست و مى ناب * هردم به قدح درازدستى چه خوش است
* * *
هركس به جهان دل ضعيفان را خست * او گوهر قدر خويشتن را بشكست
چون هر بد و نيك كز بشر صادر شد * برگشته شود بهسوى او دستبهدست
* * *