تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2293

مساهمون:

ص٢٢٩٣
عجب جادو كند ، گه مار سازد گه كند افعى * گهى دام و گهى زنجير زلف تابدار امشب گهى چوگان زند بر گوى عقل آن مه از گيسو * گهى دل را بياويزد چو منصورش به دار امشب گهى چوپان غم سازد مرا در ملك عشق خود * گهى در طور دل افروزدى از عشق نار امشب گهى با تير مژگان مىطپاند مرغ دل در خون * ز ابرو گه كشد بر قصد جانم ذو الفقار امشب گهى بدر رخش را زير ابر زلف مىپوشد * گهى رخ برگشايد خور نمايد آشكار امشب دو طفل هندوى چشمش به كف جام مى بىغش * نمايد مست و مدهوشم از آن چشم خمار امشب ترنج غبغب آن يوسف مصر عزيز من * مرا همچون زليخا كرده زار و بىقرار امشب سراپا گاه در آتش بسوزم از غم هجرش * گه از مژگان بريزم آب همچون آبشار امشب « صفا » را دل به خون آغشته كردى با يكى غمزه * زند او نيم‌بسمل دست و پا در رهگذار امشب

رباعيات

اى مير « صفا » عالم مستى چه خوش است * در فصل بهار مىپرستى چه خوش است طرف چمن و ساقى مست و مى ناب * هردم به قدح درازدستى چه خوش است
* * *
هركس به جهان دل ضعيفان را خست * او گوهر قدر خويشتن را بشكست چون هر بد و نيك كز بشر صادر شد * برگشته شود به‌سوى او دست‌به‌دست
* * *
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2293 | سيد محمد باقر برقعى