خانهء صفا
تجلّىگه خود كرد خدا ديدهء ما را * بدين ديده بياييد و ببينيد خدا را
گدايان سلوكيم و شهنشاه ملوكيم * شهنشاه كند سلطنت فقر گدا را
طبيبان خداييم و به هر درد دواييم * به هرجا كه بود درد فرستيم دوا را
ببنديد در مرگ و ز مردن مگريزيد * كه ما باز نموديم در دار شفا را
حجاب رخ مقصود من و ما و شماييد * شماييد مبينيد من و ما و شما را
خدا در دل سودازدگان است بجوييد * مجوييد زمين را و مپوييد سما را
« صفا » را نتوان ديد كه در خانه فقر است * در اين خانه درآييد و ببينيد « صفا » را
عشق او
گاه دى است و نوبت فصل بهار من * بنشسته است يار چو گل در كنار من
بر گنج خسرو ندهم كنج خانقاه * امروز دور دور من و يار يار من
جبريل را ز بال فكند و هنوز نيست * در اوج خويش باز حقيقت شكار من
ديدم كه عشق اوست خداوند كاينات * روزى كه شد به كوى حقيقت گذار من
جز صاف غم كه صيقل آيينهء خداست * كو آب رحمتى كه نشاند غبار من ؟