از موى گره وا كن ، صد سلسله شيدا كن * تا من دل سودايى ، در زلف تو آويزم
بستان رخت بر من ، آموخت بسى دستان * دستان زن اين بستان ، چون مرغ سحرخيزم
زان صاف صفاپرور ، لبريز كن اى ساقى * جامى كه بيالايى ، اين خرقهء پرهيزم
با باده فرود آور ، از توسن تن جان را * تا تارك كيوان را ، سايد سم شبديزم
در آتشم از خويت ، اى يار پس از مردن * بنشين به سر خاكم ، كز بوى تو برخيزم
آن حلقه كه از زلفت ، در گردن دل دارم * بگشايم اگر روزى ، صد فتنه برانگيزم
از درد تو مخمورم ، زان صاف صفاپرور * وقت است كه پيمايى ، جامى دوسه لبريزم
آميخت غمت خونم ، با خاك كه نگذارد * خونى كه به رخ مالم ، خاكى كه به سر ريزم
فيض سحر
چنين شنيدم كه لطف يزدان ، به روى جوينده در نبندد * درى كه بگشايد از حقيقت ، بر اهل عرفان دگر نبندد
چنين شنيدم كه هركه شبها ، نظر ز فيض سحر نبندد * ملك ز كارش گره گشايد ، فلك به كينش كمر نبندد
دلى كه باشد به صبح خيزان ، عجب نباشد اگر كه هردم * دعاى خود را به كوى جانان ، به بال مرغ اثر نبندد
اگر خيالش به دل نيايد ، سخن نگويم چنانكه طوطى * جمال آيينه تا نبيند ، سخن نگويد شكر نبندد
بر شهيدان كوى عشقش ، به سرخرويى علم نگردد * به رنگ لاله كسى كه داغ غمش به لختجگر نبندد
به زيردستان مكن تكبّر ، ادب نگهدار اگر اديبى * كه سربلندى و سرفرازى ، گذر بر آه سحر نبندد
ز تير آه چو ما فقيران ، شود مشبّك ، اگر كه شبها * فلك ز انجم زره نپوشد ، قمر ز هاله سپر نبندد
. . . كجا تواند دم از مقامات عاشقى زد * هرآنكه نالد به نالهء نى ، چو نى به صد جا كمر نبندد