دل خدابين
سر خوان وحدت آن دم كه دم از صفا زدم من * به سر تمام ملك و ملكوت پا زدم من
درِ ديدِ غير بستم ، بت خويشتن شكستم * ز سبوى يار مستم ، كه مى ولا زدم من
ز الست دل بلايى ، كه زدم به قول مطلق * به كتاب هستى كل ، رقم بلا زدم من
پى حك نقش كثرت ، ز جريدهء هيولا * نتوان نمود باور ، كه چه نقشها زدم من
پى سدّ باب بيگانگى از سراى امكان * كمر وجوب بستم ، در آشنا زدم من
قدم وجود بر بارگه قدم نهادم * علم شهود در پيشگه خدا زدم من
سر پاى بر تن و دست به دامن تجرّد * نزدم ز روى غفلت ، همه جابجا زدم من
هله آنچه خواستم يافتم از دل خدابين * نه به ارض خويشتن را و نه بر سما زدم من
به در اميدوارى ، سر انقياد سودم * به ره نيازمندى ، قدم وفا زدم من
من و دل دو مست باقى ، دو نيازمند ساقى * دل مست بادهء فقر و مى فنا زدم من
درِ دير بود جايم ، به حرم رسيد پايم * به هزار در زدم تا ، در كبريا زدم من
در كوى مىپرستى ، نزدم به دست هستى * كه مدام صاف الّا ، ز سبوى لا زدم من
به هواى فرش استبرق جنّت حقايق * ز بساط سلطنت رسته به بوريا زدم من
به قفاى فقر آن روز قِدم نهادم از دل * كه به دولت سلاطين ، دول قفا زدم من
در افتقار را بست و گشود باب دولت * مس قلب را در اين خاك ، به كيميا زدم من
ز هواى خويش رستم ، به خراب خانهء تن * كه از اين خرابه خشتى ، به سر هوا زدم من
به خداى بستم ، از قدرت كاينات رستم * به دو دست چنگ در سلسلهء صفا زدم من
به رضاى نفس جستم ، حلوات فيض اقدس * نفس تجلّى از منزلت رضا زدم من
بار اندوه
من پر كاه و غم عشق ، همسنگ كوه گران شد * در زير اين بار اندوه ، اى دل مگر مىتوان شد
چون تير با استقامت ، از قوس من بست قامت * بىقامت آن قيامت ، قد چو تيرم كمان شد
چون زعفران بود و چو نى در چشم چون ارغوانم * رخسار من ارغوانى بالاى من ارغوان شد