تا شد غمش هالهء دل ، بر مه رسد نالهء دل * دل رفت و دنبالهء دل ، جانم به حسرت روان شد
بىگوهر و بىعقيقش ، در آب و در آتشم من * اشكم چو باران نيسان ، آهم چو برق يمان شد
ره بردم از دل به كويش ، دل بستم از جان به مويش * عشق من و حسن رويش ، افسانه و داستان شد
در بند زلفى و خالى ، گشتم چو مويى و نالى * گر بدر من شد هلالى ، زان ماه لاغر ميان شد
ما را دلى بود و جانى ، در بند آن آفت جان * جان پايبند و پريشان ، دل دستگير و توان شد
در كار خود محو و ماتم ، اعجوبهء نادراتم * عقلم به طفلى چنان پير ، عشقم به پيرى جوان شد
در كويم آن ماه سرمست ، آمد سر زلف بر دست * بفشاند و بنشست و برخاست ، گفتى كه آخر زمان شد
از ديده و دامنم زاد ، توفان نوح از غم عشق * هر دامنم همچو دريا ، هر ديدهام ناودان شد
دل مرغ بربسته پر بود ، پر داد پرواز عشقش * سيمرغ قاف حقيقت ، طاوس باغ جنان شد
اين طفل بىدرك و دانش ، در مكتب پير تعليم * شاگردى درس غم كرد ، صاحبدل و نكتهدان شد
كرد آنكه در مسلك سير ، سير صفاى مجرّد * استاد ارشاد جبريل ، شاگرد پير مغان شد
صاف صفاپرور
دى گفت به من بگريز ، از ناوك خونريزم * گفتم كه ز دستان است ، كو پاى كه بگريزم ؟
گر بازم اگر شيرم ، با صولت آهويت * كو بال كه برپرم ، كو يال كه بستيزم ؟
با سوز غم عشقت ، در كورهء حدّادم * با تار سر زلفت ، در فتنهء چنگيزم