با خار آن يار تازى ، چون گل كنم عشقبازى * ريحان عشق مجازى ، نيش من و نشتر من
دل را خريدار كيشم ، سرگرم بازار خويشم * اشك سپيد و رخ زرد ، سيم من است و زر من
* *
تا چند در هاىوهويى ، اى كوس منصورى دل * ترسم كه ريزند بر خاك ، خون تو در محضر من
بار غم عشق او را ، گردون نيارد تحمّل * چون مىتواند كشيدن ، اين پيكر لاغر من
دل دم ز سرّ « صفا » زد ، كوس تو بر بام ما زد * سلطان دولت لوا زد ، از فقر در كشور من
هزار نكته
به عشق خويش مرا خوى داد دلبر من * دمى نشد كه گذارد دل مرا بر من
به سينهام ز غمش رازهاست بىحد و هست * هزار نكته ز هر راز او به خاطر من
كه بود ساقى و اين بادهاى كه داد چه بود * چه شعله بود كه يكسر گداخت ساغر من
بهشت من دل و رضوان من تجلّى اوست * زلال چامهء اشعار روحپرور من
نفى خويش
من تاجرم به دكه و بازار خويشتن * بر دست ، نقد جان و خريدار خويشتن
ايوان و قصر و تخت و ملك ديدهام كنون * بنشستهام به سايهء ديوار خويشتن
از راه كوى خويش رسيدند بر مراد * عشّاق دوست در طلب يار خويشتن
گشتيم بسكه كوس انا الحق زديم فاش * منصور پايدار سر دار خويشتن
ديدم تمام كون و مكان را به چشم سير * من غير خود نديدم در دار خويشتن
در عين شادمانى و عيش مدام خويش * در حيرتم ز انده بسيار خويشتن
از خويشتن رهايى و بازآمدن به خويش * شرط است در سلوك گرفتار خويشتن
در كار نفى خويشم و نفى « صفاى » خويش * كس نيست همچو من پى آزار خويشتن