چند بيت از يك غزل
هر صاحب نامى دمى آرام ندارد * آسودهدل آنكو به جهان نام ندارد
منعم تو و آن خانهء پرگندم و صد غم * درويش جوى غصّهء ايّام ندارد
آن مرغ كه رقصان شده از ديدن دانه * بيچارهء مسكين خبر از دام ندارد
آغاز مكن كجروى اى دوست كه هر كار * بيرون رود از راستى انجام ندارد
با بخت هنر سود دهد بهر تو آرى * زحمت مكش ار طالعت اقدام ندارد
دلبستهام
تا دل به مهر آن بت عيّار بستهام * از هر دو كون ديده به يكبار بستهام
عشق بتى فتاده چنان در سرم كه دست * از كيش خود كشيدم و زنّار بستهام
روزم سياه و حال پريشان بود مدام * زان دم كه دل به طرّهء طرّار بستهام
از خاندان زاهد خودبين بريدهام * الفت به خانوادهء خمّار بستهام
خارم و ليك آب بقا مىخورم همى * تا خويش را به آن گل بىخار بستهام
ارزان جهان به اهل جهان من از اين سرا * عزم ديار كردهام و بار بستهام
هركس « صغير » دل به كسى بسته است و من * دل بر على و عترت اطهار بستهام